سهراب سپهری ( 15 مهر 1307 در کاشان - 1 اردیبهشت 1359 در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهمترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبانهای بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.
سالها دل طلب جام جم ازمامیکرد
گوهری کزصدف کون و مکان بیرونست
طلب گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو بتائید نظرحل معما می کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده بدست
ورندان آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جان جهان بین بتو کی داد حکیم
گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد
بیدلی با همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدارا میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد اینجا
سامری پیش عصا دید بیضا میکرد
گفت آن یار کزو گشت سردار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح القدوس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه بکنند آنچه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گله ای از دل شیدا میکرد
هر کس داند حقیقت چیست داند که عشق کدامست و عاشق کیست:
در این راه مرد باید بود. و با دل پر درد باید بود.
و هر که را رنج بیشتر تمتع بیشتر.
عاشق باید بىباک باشد اگرچه او را بیم هلاک باشد.
عشق آدمى خوار است. نه نامدارد و نه ننگ نه صلح دارد و نه جنگ.
عشق علتى است بر دوام حیوة، نه وسیلتىاست بر اهتمام ممات.
عشق دردیست که او را دوا نیست. و کار عشق هرگز به مدعانیست.
مدعاى عشق بىبلا نبود و چون بلایى رسد او را رد بلا نبود.
عاشقى همآتش است و هم آب، هم ظلمت است و هم آفتاب.
بىصبرى در عشق عذابجاودانى است و بىاخلاقى در اطاعت وبال زندگانیست.
عشق مایه آسودگىاست، هر چند مایه فرسودگى است.
هر چه عاشق نیست ستور است. روز را چه گنه زانکه شبپره کور است.
دلعاشق همیشه بیدار است و دیده او گهربار است.
محبت او پیوسته با محنت قریناست.
عاشق را صد بلا در پیش و هزار در راه.
در این راه گریه یعقوب باید یا نالهمجنون یا دل پر درد باید یا ناله پر خون.
اینجا تن ضعیف و دل خسته مىخرند
کس عاشقى به قوت بازو نمىکند
لب دوست
گـــــرچه از هر دو جهان هیچ نشد حاصل ما غــــم نباشد، چـــــــو بـــــود مهر تو اندر دل ما
حاصل کونْ و مکان، جمله ز عکس رخ توست پس همین بس که همه کوْن و مکانْ حاصل ما
جملـــــــه اسرار نهان است درونِ لب دوست لب گشا! پـــــــرده بــــــــرانداز ازین مشکل ما
یـــــــــــا بکش یــا برَهان زین قفس تنگ، مرا یا بــــــــرون ساز ز دل، ایـــــن هــوس باطل ما
لایـــــق طوْف حــــــــــریم تو نبـــــــــودیم اگر از چــــــه رو پس ز مــــحبت بسرشتى گِل ما؟
روزها را که می نوشم...
به بند های گسسته ی زنجیر شوق می رسم!
ریشه های تنم
لحظه ها را خمیازه می کشند!
تا آسمان ضجه بزند این همه بی مهری را........
صدایی هجوم می آورد به مغزم
رها کن
کالبد ناگهان بودن را.
مرده ها به تماشایم می آیند
و لحظه ها همچنان....
خ م ی ا ز ه می کشند
تا خاموش شوم!!!!!!!!!
سودابه
آن روز ها که عهد دوستداران بشکست!
می رفت و منش ،گرفته دامن در دست
می گفت که بعد از این به خوابم آیی!!!
پنداشت که بعد از او خوابم هست!!!!!